تبلیغات
حجاب خون بهای شهیدان - دختری بی حجاب در گلزار شهدا ؟!
حجاب سنگری است محکم که زن را از نگاه مردان شیطان صفت مصون ومحفوظ نگه می دارد.
 
دختری بی حجاب در گلزار شهدا ؟!
نویسنده : نادر منتظرالمهدی | تاریخ : 04:44 ب.ظ
خانم ها حتما بخوانند؛


گذرش هر روز از طرف گلزار شهدا بود. این مسیری بود كه برای رفتن به دانشگاه طی می كرد و باعث شده بود نگاهی خاصی به شهدا داشته باشه. علاقه ای كه كم كم به اون افزوده میشد...

 

 

تو نگاه اول، هر كس مهسا و امثال او رو می دید، فكر می كرد با یه دختر بی نماز و بی دین و هرزه روبرو هست، در حالی كه ظاهر مهسا درست چیزی بود كه همراه با روحیه اش نبود...

اون روز مثل همیشه میان قهرمانانی كه حالا زیر خاك آرمیده بودند، آهسته آهسته راه می رفت، براش نگاه كردن به عكس های شهدا جذابیت خاصی داشت. پسران و مردانی كه بدجوری تو دل آدم راه پیدا می كردند...

خانمی چادری توجه اونو به خودش جلب كرد، چون وقت هم داشت فكر كرد بره و با این خانم كه حتماً مادر شهیدی بود كه كنار قبر شهیدش نشسته بود كمی صحبت كنه و از خاطرات پسرش بشنوه...

آخه مادرای شهید به غیر از خاطراتی كه از پسرای دسته گلشون دارن، یه عواطف و احساسات ویژه ای رو هم برای آدم زنده می كنند.

سلام مادر....

زن در حالی كه به طرف صدا بر می گشت: سلام دختــــ.......(و نگاهش رو برگردوند و به چشم های پسرش خیره شد، شاید به فكرش هم خطور نمی كرد، اون وقت صبح دختری با این تیپ و قیافه... و بی جهت سلام....) با زحمت دخترم رو گفت و به كارش ادامه داد...

مهسا روبروی زن، كنار قبر نشست و پرسید: پسرتونه؟

زن (هنوز خیره در چشم ها در قاب شیشه ای) : بله.... همه وجودمه... كه زیر خاك رفته ....

شهید شده (مهسا خودش هم از سوالی كه پرسیده بود حرصش گرفت، آخه فضای اونجا خیلی براش سنگین شده بود) ؟؟؟

آره.... اون زیر با لباسای خونی خوابیده... با پهلویی كه از تركش خمپاره شكافته و دستی كه در بدن نداره....

چند ساله بود كه شهید شد؟

18 سال...

چقدر جوون... چطوری گذاشتین با اون سن كم بره جبهه؟

دیگه برای موندن خلق نشده بود... وقتی امام روح الله فرمان جهاد داد،‌ فقط حرف رفتن رو می زد....

چه مدت جبهه بود؟ زود به زود بر می گشت؟

فقط 3 ماه... آخه رفتنش برگشتی نداشت.... خداحافظی اولش، خداحافظی آخرش بود... چشمام به در موند، تا جنازشو آوردن...

خیلی دوستش داشتین...؟

(قطره های اشك كه از صورت زن سرازیر بود، دیگه كم كم روی سنگ قبر می چكید و گودی كلمه "شلمچه" رو پر می كرد...)

بله....خیلی... اونم منو دوست می داشت... روزی كه می رفت، دستمو بوسید و گرفت تو دستش، گفت: مامان حلالم كن... جهاد و نماز و همه اینها وقتی ارزش داره كه تو ازم راضی باشی.... نكنه ته دلت ناراضی باشی؟ راضی باش تا خدا هم راضی باشه...برام دعا كن عاقبت به خیر بشم... و .... رفت... با پای خودش رفت، با اون چهره زیبا، وقتی برگشت روی دست مردم بود، و تنی پر از تركش، و پهلویی شكافته .... دستی كه دستم رو گرفته بود همراهش نبود، می خواستم به جبران دستی كه ازم بوسیده بود، ببوسمش... اما...

مهسا هم اشك می ریخت...

دیگه نمی تونست سوالی بكنه... اما جون كند تا بتونه از اون سكوت اشكبار رها بشه...با بغض پرسید:

وصیتی هم داشت؟

آره... پیشونی بندشو یادگاری برام فرستاده بود و نوشته بود مادر مثل حضرت زینب(س) صبر كنید... حضرت زینب(س) هفتاد و دو تا از بهترین ها رو از دست داد و صبر كرد، شما هم صبر كنید....ما به خاطر وطن رفتیم، به خاطر اسلام رفتیم... اگر ما شهید نشیم، شما نمی تونید....

و سكوت...

شما نمی تونید چی؟

(زن كمی مكث كرد و ...) شما نمی تونید چادرتون رو سرتون نگه دارید، ما باید بریم، ما وظیفمون رو انجام میدیم....

و زن نگاهش رو از چشمان پشت قاب شیشه ای گرفت، زل زد به چشمان مهسا، چشمان آرایش كرده ای كه دیگه كاملاً از اشك خیس شده بود...

دخترم؟

بله مادر...

خواهش می كنم تنهام بذار... آخه اومدم با پسرم درد دل كنم... شاید اون هم به خاطر اومدن شما و به هم زدن خلوتمون ناراحت باشه....

...

...

چند روز بعد...

یه خانم چادری سر قبر شهیدی نشسته بود...

اشك هایی كه چكه چكه می چكید و كلمه "شلمچه" رو از اشك چشم پر می كرد...

اما این بار مادر شهید جایی نبود... و مهسا... چشم، در چشمهایی كه پشت قاب شیشه ای از رضایتی عمیق می درخشیدند...
منبع: راسخون

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
کدنویسی و گرافیک : شهدای کازرون
Web Template By : 1100Shahid.ir