تبلیغات
حجاب خون بهای شهیدان - این چادر دستم بگرفت و پا به پا برد
حجاب سنگری است محکم که زن را از نگاه مردان شیطان صفت مصون ومحفوظ نگه می دارد.
 
این چادر دستم بگرفت و پا به پا برد
نویسنده : نادر منتظرالمهدی | تاریخ : 05:48 ب.ظ
این چادر دستم بگرفت و پا به پا برد

به عنوان دفتردار وارد موسسه شدم، وقتی یک ماه تمام شد و دانشگاه شروع شد احساس کردم دوست دارم در موسسه کار کنم و گفتم می مانم . خدا می داند چرا؟ شاید بعد حضور اجتماعی اش برایم جذابیت داشت از اون موقع به بعد هم می رفتم دانشگاه و هم موسسه.


از لحاظ اعتقادی در خانواده خیلی معمولی بزرگ شده بودم كه در آن برای هیچ کدام از احکام دین بکن و نکنی وجود نداشت. من هم با این تفکر که "هرچیزی جای خودش" بنای رفتاری ام را شکل داده بودم كه در این تفكر جایگاه اعتقادات و دین و دستورات خدا چیزی بود مثل بقیه ی عرفیات و آداب و رسوم و هر آنچه جو و فضا و حس و حال می طلبید؛ یعنی نماز می خواندم، روزه می گرفتم، هر نوع موسیقی را هم گوش می کردم، مجلس عروسی و مجالس گناه آلود هم می رفتم، جاهای زیارتی باچادر بودم، در بقیه مواقع حجاب را كنار می گذاشتم و .... یک اسلام امریکایی به معنای واقعی...

ویژگی های خوبی هم داشتم مثلا به شدت دختر مستقل و خودساخته ای بودم. فکر می کردم خودم به تنهایی قادر به فتح تمام قله های موفقیت هستم، از همان دوران دبیرستان باهدف آنکه مهندس موفقی بشوم رشته ریاضی وفیزیک را انتخاب کردم بعد از آن در دانشگاه در رشته مهندسی برق-الکترونیک مشغول به تحصیل شدم .

اردیبهشت ماه سال دوم دانشگاه که بودم خاله ام یک موسسه فرهنگی قرآنی تاسیس کرد، در تمام فامیل ایشان تنها فردی بود که در این فضا سیر می کرد سالها قبل متحول شده بود و به شدت بر اعتقاداتش پایبند و در آن جهت فعال بود، شهریور ماه تابستان همان سال با من تماس گرفت و گفت میشه یک ماه بیای کمکم کنی، دفتردارم دیگه نمی تونه بیاد منم فرد مطمئنی هنوز پیدانکردم، فقط میخوای بیای چون موسسه قرآنی با چادر بیا. این از شرایط اینجاست.

هنوز هم نمی دونم چرا اون روز پای تلفن خواسته خالم رو اونم با شرط چادر پوشیدن اجابت کردم....
به عنوان دفتردار وارد موسسه شدم، وقتی یک ماه تمام شد و دانشگاه شروع شد احساس کردم دوست دارم در موسسه کار کنم و گفتم می مانم . خدا می داند چرا؟ شاید بعد حضور اجتماعی اش برایم جذابیت داشت از اون موقع به بعد هم می رفتم دانشگاه و هم موسسه. گاهی که از دانشگاه مستقیم می امدم موسسه چادرم رو مچاله می کردم داخل کیفم وبعد نزدیک موسسه سرم می کردم.

بارها وبارها در مسیر رفتن به موسسه به خودم می گفتم رضوان! برای چی داری میری اینجا، جایی که هیچ ربطی به تو نداره، تو مگه نمی خوای مهندس بشی مگه نمی خوای بری خارج از کشور؟ همه اش به خودم می گفتم یک روزی که دارم به عنوان یک مهندس موفق فعالیت می کنم به این روزها فکر می کنم و همه اش خاطره شده برام. با همین دلداری هایی که به خودم می دادم 3سال در موسسه مشغول بودم، کلاس احکام، تفسیر، صوت و لحن و... هر روز در موسسه برپا بود و من حتی میل به گوش کردن این مباحث هم نداشتم و فقط کار اجرایی انجام می دادم.

در طول اینمدت با توجه به اینكه میخواستم در همه چیز كامل و عالی و برتر باشم گاهی به مسائلی فكر می كردم مثلا حالا که اینقدر توصیه می کنند به نماز اول وقت ، من كه نماز می خوانم بیایم و آن را به بهترین شكل و در اول وقت بخوانم. سعی می کردم کمتر دروغ بگم، کمتر غیبت کنم، دیگه خیلی از رفتن به مجالس عروسی آنچنانی لذت نمی بردم و من علت هیچ کدام از این رفتارها را نمی دانستم و متوجه این تغییر حالم هم نبودم...اما نسبت به همه ی این موارد به خاطر گناه بودنشان نبود كه تارك یا بی میل شده بودم، بلكه آنها را بد یا حداقل غیر مفید می دانستم . شاید برای همین هیچ كدامش را كامل ترك نكرده بودم چون گاهی پیش می آمد كه بعضی از همین ها به نظرم مفید جلوه كند اگرچه حالم را بد میكرد. در این بین حجاب باقی مانده بود چون بد بودن بدحجابی ام را قبول نداشتم.

عاشق مطالعه بودم تقریبا اکثر کتاب های خوب ولی دور از فضای مذهبی را مطالعه کرده بودم، اکثر کتاب های موفقیت،رمان های معروف  و....

بهمن ماه سال آخر تحصیلم برای ارائه رزومه و صحبت کردن برای شروع کار در یک شرکت بین المللی که صادر کننده یك محصول ویژه و تنها كارخانه ی بزرگ از نوع خودش در ایران بود ، به تهران رفتم و قرار بر این شد که بعد از تعطیلات عید من برای کارهای نهایی به آنجا مراجعه کنم، برنامه ریزی 5ساله من این بود که در طی 5سال که در شرکت فعالیت می کنم زبانم راقوی کنم و بعد برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برم. اما....

اوایل اسفند ماه یک شب هرچقدر سعی می کردم بخوابم نتوانستم این اتفاق شاید برای من سالی یکبار و گاهی اصلا پیش نیاد که بی خوابی به سرم بزند. علاوه بر بی خوابی حال عجیبی داشتم یک بغض بی علت تو گلوم بود شایدم همون حالم باعث بی خوابیم شده بود. شنیده بودم نماز شبی وجود دارد در آن موقع شب كه نه می توانستم با كسی حرف بزنم نه جایی بروم تنها کاری که به ذهنم رسید این بود كه بلند شوم و وضو بگیرم... ساعت حدود 2.5 نیمه شب بود وقتی سر سجاده قرار گرفتم اصلا نمازی شروع نشد فقط گریه بود و گریه. گریه ای که علتش رو نمی دونستم، توی اون لحظات که از نظر من یک لحظه منحصر به فردی ست که برای هر کسی یه جوری پیش میاد انگار فاصله ام با خدا خیلی کم بود و تنها مسئله گفتگوی من و خدا در اون لحظه حجابم بود، در آن زمان و در آن موقعیت حس كردم حجاب آن چیزی بود كه علنا خلاف دستور دین تركش كرده بودم. حس می کردم خدا داره حجت رو برمن تموم می کنه که تاکی؟!تا کی می خوای ادامه بدی، هنوز نمی خوای باحجاب بشی ومن فقط اشک می ریختم...یک لحظه احساس کردم ازم هیچی باقی نمونده انگار فقط یک لایه بیرونی نازک تمام درونم مثل فروپاشی یک کوه فرو ریخت...

صبح که از خواب بیدار شدم احساس می کردم دیگه نمی تونم بدون حجاب از خانه بیرون برم صبح كه باید می رفتم موسسه و مثل همیشه با چادر رفتم. عصر كه می خواستم بیرون بروم نتوانستم مثل بقیه ی مواقع بروم نخواستم حتی به حجاب معمولی اكتفا كنم چادر سرم كردم. باز دودل بودم نكند پشیمان بشوم چند روز بعد اعلام کردم که من از تعطیلات عید باچهره متفاوتی بیرون میرم، غافل از اینکه کاری که خدا بادلم کرده بود دیگه حتی نتونستم لحظه ای باخودم کنار بیام که بی حجاب باشم یا حتی حجاب برتر نداشته باشم...دنیا برام یک رنگ وبوی دیگه ای گرفت...حال عجیبی داشتم یه حسی بین زمین وآسمون بودن حس می کردم رحمت خدا من رو در آغوش گرفته...

اوایل فکر می کردم خب اتفاقی نیافتاده که فقط چادر سرم اومده، فکر می کردم هنوز می تونم همون آدم سابق باشم، هر مجلسی برم، هر حرفی بزنم، اما دیدم نه اینجوری نیست تغییر ظاهرم فقط گوشه ای از تحول عظیم درونم بود اونقدر عظیم که جزئیات زندگی تا بزرگترین اهداف مرا تحت تاثیر قرار داد. حالا هدفهای بلندتری داشتم و افق های بزرگتری را می دیدم كه اهداف قبلی برایم بزرگی اش را از دست داده بود و اولویتهایم تغییر كرده بود مثلا میدانستم برای آن شغل نمی توانم مثل حالا محجبه باشم، كنارش گذاشتم. اصلا روی تمام برنامه هایی که چیده بودم یه خط کشیدم و از اول برنامه ریختم . حالا روی همه چیز دقت می كردم چه كاری واقعا مرا به او نزدیك میكند؟ چه كاری دور می كند؟ به چه دلیل می خواهم فلان كار را انجام بدهم؟ چه كاری چه حرفی چه نیتی برای ایمانم، روحیه ام، توانم، بندگی ام چه اثری دارد؟

خب همه چیز هم اینقدر سریع اتفاق نیفتاد حتی در مورد حجاب . از اول كه اینطوری نبودم. اول چادری شدم یك چادری شیك با روسری های جذاب ، بعد فهمیدم كه قرار است این حجاب به گونه ای زینت نشود كه نگاه را جلب كند باز سخت بود پاگذاشتن روی تمام بهانه های نفس كه اگر روسری جذاب می پوشی مراقب باشی لبه اش از زیر چادر بیرون نزند و من خیلی سخت اما بسیار لذت بخش این مرحله را طی كردم.

هنوز موسسه فعالیت می کنم در حالی که از قدم به قدم اومدنم لذت می برم،حالا می فهمم اصلا من به این موسسه وبه این راه ربط داشتم....

اونقدر که اطرافیان از تغییراتم تعجب می کردند خودم در حیرت بیشتری بودم، بهم می گفتند خانم مهندس از راه بدر... فقط از خدا می خواستم حالا که تا اینجا آوردم رهام نکنه ،غافل از اینکه هیچ وقت رها نشده بودم (( این رو وقتی یاد سفرم به راهیان نور افتادم فهمیدم زمانی که دانشجو بودم (قبل ازاینکه در موسسه مشغول بشم)به بچه ها سپرده بودم اسمم رو برای اردوی راهیان نور بنویسند از سرکنجکاوی می خواستم بدونم چه خبره که همه میرن....اتفاقا بچه ها فراموش کرده بودند من رو ثبت نام کنند جمعه غروب که فرداش عازم بودن یکی از دوستان زنگ زد وگفت همین الان یکی انصراف داده میای ومن یکهویی عازم راهیان نور شدم))معتقدم همه سفر راهیان نفس به نفسش زیر نظر آقا ومولامون صاحب الزمان(عج)این رو هر کسی رفته باشه حس کرده... نه من رها شده نبودم و هرگز هم رها نشدم سه ماه بعد از چادری شدنم یک گروه از اساتید از مشهد برای تدریس یک دوره در موسسه ما حضور پیدا کردند من بدون اطلاع از محتوای دوره در آن قرار گرفتم وباز مراحل بعدی قدم به قدم طی شد تا الان كه به مدت دو سال که مهمان سفره امام رضا(علیه الاسلام)در مدارس، دانشگاه ها،...به عنوان مدرس حجاب باتمام وجودم تبلیغ حجاب می کنم.

دوست خوبم به قول شهید آوینی من از راه رفته با تو سخن می گویم، از راهی که رفتم و چیزی نداشت و از راهی که پیدا کردم و سراسر خیر و برکت و پر از حضور خداست من تازه معنای واقعی زندگی را فهمیدم معنای زندگی كردن را برای هدفی كه برایش آفریده شدیم . همه چیز اینجاست و وجودش حقیقت است نه مجازی نه كذایی نه آسیب زا، زیبایی اش حقیقی ست ، احساس شخصیتش ، نفع و رفع نیازش ، رشد و پیشرفتش ، مشغله و مفید بودنش، عشق و وفاداری اش، لذت بردنش، و خلاصه زندگی كردنش حقیقی ست و مطابق روحیه و فطرت و هویت واقعی ام و من انگار دوسال واندی است که متولد شدم... تاریخ تولد آدم ها مهم نیست، تاریخ تحولشون مهمه.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
کدنویسی و گرافیک : شهدای کازرون
Web Template By : 1100Shahid.ir