تبلیغات
حجاب خون بهای شهیدان - دلیلی برای چادری نشدن ندیدم
حجاب سنگری است محکم که زن را از نگاه مردان شیطان صفت مصون ومحفوظ نگه می دارد.
 
دلیلی برای چادری نشدن ندیدم
نویسنده : نادر منتظرالمهدی | تاریخ : 08:01 ب.ظ
دلیلی برای چادری نشدن ندیدم

در مجالس خودمونی که فقط اقوام بودیم بلوز و شلوار میپوشیدم. یکی دو دفعه هم توی مراسم های خاص پیراهن و کت و دامن پوشیدم ولی دیگه نه. لباس های دخترونه دوست نداشتم. بدون هیچ اعتقاد دینی، خیلی متفاوت با اطرافیانم فکر میکردم.

به حجاب اعتقاد نداشتم، نه من و نه هیچکدوم از اطرافیانم. نماز هم نمیخوندیم. اوایل زندگی ساده ای داشتیم، همه ی ما. ساده، مهربون، صمیمی، خاکی... اما با گذشت زمان آدما عوض میشن. پول که وارد زندگی ما شد، همه چیز تغییر کرد. اونقدر سقوط كردیم كه مهمونی هامون بدون نوشیدنی های الکلی و رقص برپا نمیشد. یا اگه یه مهمونی بدون این ویژگی ها بود اصلا خوش نمیگذشت!

در مجالس خودمونی که فقط اقوام بودیم بلوز و شلوار میپوشیدم. یکی دو دفعه هم توی مراسم های خاص پیراهن و کت و دامن پوشیدم ولی دیگه نه. لباس های دخترونه دوست نداشتم. بدون هیچ اعتقاد دینی، خیلی متفاوت با اطرافیانم فکر میکردم. موقع بیرون رفتن ظاهر ساده ای داشتم و آرایش نمیکردم. مانتوهای کوتاه نمیپوشیدم و همیشه با دوستام درگیری داشتم چون شالمو عقب نمیکشیدم. این طرز فکر از همون اول توی وجودم بود: کاری رو انجام نمیدم، اگه انجام دادم بصورت کامل انجام میدم. درسته که حجاب رو قبول نداشتم ولی رعایت پوشش رو یه قانون اجتماعی میدونستم و قوانین برای رعایت نظم باید رعایت بشن.

هربار که قرار بود با دخترعموهام (که دوستای صمیمی بودیم) جایی برم،  قبل از بیرون رفتن شال یا روسریمو عقب میکشیدن. من حرفی نمیزدم حتی خوشمم میومد، ولی همینکه بیرون میرفتیم و یه پسر میدیدم بلافاصله شالمو میکشیدم جلو. محرم یا نامحرم بودن واسم مهم نبود، ولی یه حسی مانع خودنمایی من میشد. یه حسی که اون موقع ازش متنفر بودم. حتی نمیتونستم یه کرم ضد آفتاب ساده بزنم چون بلافاصله حس گناه بهم دست میداد.

دوست ها و دخترهای فامیل دوست نداشتن با من دیده بشن. مایه ی آبروریزیشون بودم. امل، عقب افتاده، بدسلیقه. از شما چه پنهون منم خیلی تلاش کردم مثل اونا باشم، ولی نشد. طوری تربیت شده بودم که پسرعموها و پسرعمه ها (طرف مادری فقط یه پسرخاله دارم که برادر رضاعی من هست) رو برادر خودم میدونستم و خواهرانه دوستشون داشتم ولی با وجود علاقه ی زیاد من به همخون هام توی جمع هاشون جایی نداشتم. نه تحمل شوخی هاشونو داشتم نه تحمل پز دادن و لباس ها و ماشین های گرون قیمتشون رو. نمیدونم شاید دلیلش حسادت بود، چون نسبت به اطرافیان وضع مالی نسبتا پایینی داشتیم...

پدر و مادرم معلم هستن. مادرم بخاطر شغلش اجبارا چادر میپوشه. درواقع در شهر ما پوشش چادر نشون دهنده اعتقاد خاصی نیست، یه جوری شبیه یونیفورم مشترک خانم های میانساله.  خانم های جوانتر هم پوشش رو درست و حسابی رعایت نمیکنن چه برسه به چادر! حتی اونایی که چادر میپوشیدن ما رو از اینکار نهی میکردن.

من همیشه بعنوان دختر متین و عاقل فامیل مشهور بودم ولی اینها ویژگی های حقیقی من نبودن. شاید دلیل این قضاوت درونگرا بودن من باشه که تو جمع معمولا ساکتم ولی وقتی با دوستام تنها میشم به اصطلاح سرشونو میخورم با پرحرفی هام... بگذریم. میخوام اون ظاهر و جایگاهی که در فامیل و بین دوستان نزدیکم ( دخترعموهام) داشتم به تصویر بکشم. پیش بزرگترا آروم، پیش هم سن و سالام شیطون که بنده خداها خیلی حرص میخوردن که چرا بقیه من رو متین و عاقل حساب میکنن. به این دلیل اینارو میگم تا وجهه و جایگاه خودم رو در چشم اطرافیان به تصویر بکشم و بگم که زیر اون ظاهر آروم و بی صدا دور از چشم بقیه چه گردبادی درحال شکل گرفتن بود.

من در همچین محیطی بزرگ شدم. پر از تناقض. پر از دورویی. این وضع زندگی بهم فشار می اورد. دوگانگی رفتار اطرافیانم به نظرم فوق العاده مضحک و مسخره بود. سر دوراهی بودم. میخواستم یا به مسائل دینی مقید باشم، یا اینکه کاملا آزاد زندگی کنم. از یه طرف یه میل درونی منو به سمت رعایت پوشش و رفتار عفیفانه میکشوند، از طرف دیگه یه حس سرکش و طوفانی در وجودم بود که تحریکم میکرد، آرامش فکریمو بهم میزد. مدام توی گوشم میخوند که :«

دور بریز این خرافات رو.

آزاد باش.

بخند.

شوخی کن.

رها باش.

چرا میخوای خودتو اسیر کنی؟

چرا نباید مثل پسرا آزاد باشی؟

میبینی اونا چقدر خوشن و چقدر راحت از زندگی لذت میبرن؟

مگه فرق شماها چیه؟

چرا باید خودتو بپوشونی؟»

پر بودم از چرا. پر بودم از سوال. بدون اینکه تعریف آزادی رو بدونم مدام سنگ آزادی و رهایی رو به سینه میزدم. فقط یه جمله توی ذهنم بود :« میخوام رها شم.»

الان که فکرشو میکنم، اون هیولای درونم بود که برای آزاد شدن میجنگید و منو تحت فشار گذاشته بود. قسمت سیاه و تاریک وجودم که میخواست بیرون بیاد و هرچی سفیدی و پاکی هست از بین ببره. ظاهرم مثل همیشه آروم بود. بی سر و صدا. اما در وجودم طوفانی بود که برای یه لحظه هم فرو نمینشست و همواره افکار، عقاید، مقدسات و احساساتم رو به هم میزد و بهم می کوبید.

به جایی رسیدم که همه ی تلاشمو برای "خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو" کردم. اما باز هم نتیجه عکس داشت. نه نوشیدنی های الکلی، نه مواد اعتیادآور و نه مجالس عیاشی آرومم نکرد. سبک زندگی بی بند و بار اهدافی رو برام به وجود اورده بود که دسترسی بهشون واسم امکان پذیر نبود. هرچی بیشتر میگذشت درصد رضایتم از زندگی کمتر میشد و ناامیدی بیشتر. حتی به فکر خودکشی هم افتادم ... به بن بست رسیده بودم. یه تیکه آینه شکسته دستم گرفته بودم تا خودم راحت کنم که یاد این جمله افتادم: کسی که خودکشی کرده هرگز به بهشت نمیره.

همین جا بود که اولین تلنگر بهم وارد شد: بهشت؟ بعد از مدتها یاد خدا افتادم. تا اون موقع نه نمازی خونده بودم (به جز نماز جماعتهای ابتدایی و یه دوره های کوتاه مدت نماز تو خونه) و نه روزه درست حسابی گرفته بودم. با خودم گفتم:« من که به هردری زدم، سراغ هر فرقه و تفکر و موادی رفتم، چرا خدا رو امتحان نکنم؟»

آینه شکسته رو کنار گذاشتم. پس هنوز بن بست نبود هنوز یکی مونده که سراغش نرفتم. هنوز یه در رو برای کمک نکوبیدم. مسئله راه برقراری این ارتباط بود. یه مدت به فکرمسیحیت و یهودیت بودم. چون اطلاعات دقیقی ازشون نداشتم ناچارا اسلام رو انتخاب کردم. میگم ناچارا چون از بچگی بذر اسلام هراسی رو تو ذهنم کاشته بودن. اما من ناامید و تنها بودم. قبلا شنیده بودم که خدا دستی رو که به سمتش دراز شده خالی پس نمیفرسته. صادقانه بگم امید زیادی نداشتم، اما وضو گرفتم و بی نماز ایستادم. یکی از سخت ترین کارایی که انجام دادم. مغرور بودم. نمیتونستم خودمو به ذلت جلوی دیگری راضی کنم. مغرور بودم بی خبر از اینکه امیال پست و شیطانی خیلی وقته که اراده ام  رو متزلزل و شخصیتم رو ذلیل و خوار کردن. به سختی به رکوع رفتم.  کمرم شکست. اولین نمازم نبود، ولی اولین رکوع واقعی عمرم بود. سجده که کردم انگار نمیتونستم بلند شم. نفسم بند اومده بود. تازه متوجه حقارت خودم شدم. بغض گلومو گرفت.

ناتوانی خودمو فهمیدم، و بی نیازی خالق رو.  این تازه اول راه بود.  هنوز مونده بود تا اون روزی که توی نمازهام وصال حق رو بخوام. مدتها از خدا اهداف پست دنیوی طلب میکردم. بدون اینکه  بندگی کنم، پادشاهی میخواستم. بدون اینکه شکر کنم، نعمت میخواستم. و خدا هرچیزی که خواستم رو بهم داد. حالا که فکرشو میکنم دلیل این همه رحمت و بخشش خدا، تا اون حدی که من حقیر میدونم این بود که ناتوانی خودم رو در برابر خدا پذیرفتم و خالصانه از اون کمک خواستم. و اون هم کمکم کرد. خدا با رسوندن من به همه ی خواسته هام، بی ارزشی اهداف و ارزش و عظمت وجود خودش رو تا جایی که برای من قابل فهم بود به من نشون داد، و من روز به روز شیفته ی خدا میشدم.

مدتها گذشت. دیوارهای اسلام هراسی در ذهنم شکسته شد. برای اولین بار قرآن خوندم. قرآن خوندم و در آیاتش تفکر کردم. یه روز موقع تلاوت اون آیات نورانی یه فکر اومد توی ذهنم:« تا الان هرچی از خدا خواستی بهت داده، بنظرت وقتش نرسیده که چیزایی رو که خدا ازت میخواد انجام بدی؟» باید خیلی بی چشم و رو میبودم که بعداز این همه دوستی و عاشقی با خدا به حرفش گوش نمیدادم.

تصمیم سختی بود. سخت ترین بخشش حجاب بود که نمیتونستم قبولش کنم. اما علم به حکیم بودن خدا و  آیه ی «لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا» همه ی بهونه هامو رد میکرد. خانواده ام با نماز خوندن مشکلی نداشتن، برای روزه گرفتن گاهی غر میزدن حتی یکی دو دفعه کار به ناسزاگویی و بحث کشید (البته نه از طرف من)، ولی رعایت حجاب، پوشوندن مو از پسرعموها و پسرعمه ها و پسرعموهای پدر و پسردایی و پسرخاله های پسر عموها؟ دخترهای خانواده من جلوی هرکسی که فامیلیش با ما یکی بود روسریشونو در میاوردن، وهمینطور دوست های خانوادگی. توی همچین جوی خیلی سخت بود که من بخوام معنی حجاب و پوشش رو براشون جا بندازم. تازه شما تصور کنید منظور از پوشش چادر نیست، یه شال که خیلی ساده كه روی شونه رهاش کنی. براشون غیرقابل تحمل بود!!!!

مدتها با خودم جنگیدم. تحقیق کردم. کتابهای مختلفی خوندم. كتاب فلسفه حجاب شهید مطهری خیلی کمکم کرد و کتاب شخصیت زن در قرآن. درباره تازه مسلمان های سرتاسر جهان تحقیق کردم تا بالاخره عقلا و قلبا مسئله ی حجاب و حدود محرم و نامحرم رو پذیرفتم. میدونستم که هیچکدوم از احکام خدا بی دلیل نیست، اما نیاز به اطلاعات جامع و کامل داشتم تا نشکنم. تا تسلیم نشم. برای هرکسی انجام یه تکلیف دشوارتر از بقیه تکالیفه، و برای من رعایت حجاب و حدود معاشرت با نامحرم از سخت ترین واجبات الهی بوده و هست.

کم کم ارتباطمو با خانواده هایی که پسر داشتن کم کردم. ازم گله میکردن که چرا دیگه بهشون سر نمیزنم ولی من سر و تهشو با یه لبخند به هم می اوردم. تا اینکه یه روز وقتی با خیال آسوده خونه عموم بودم ( ایشون دوتا دختر دارن با یه پسر که اون موقع 6 سالش بود)  زنگ در رو زدن. من در رو باز کردم.  دیدم که واویلا! چه خبره! همه ی فامیل از دور و آشنا اومدن اینجا. قلبم تند میزد. غافلگیر شدم. همونجور سلام کردم و بعد رفتم تو اتاق. زانوهام میلرزید. سرمو گرفتم بین دستام : «خدایا چکار کنم؟»  به هر رنجی که شده شالمو سر کردم و همونجا توی اتاق نشستم پای کامپیوتر. اینقدر فشار عصبی روم بود که نتونستم شالمو درست و پوشیده ببندم و فقط تونستم شال رو عادی بپوشم و اینقدر جلو بیارم که بیشتر از ریشه موهام پیدا نباشه. واقعا بیشتر از اون نمیتونستم. بعد از شاید یه ساعت صدام زدن که بیام برای شام. با دست و پای یخ زده رفتم بیرون.

رنگم پریده بود. دستام می لرزید. صدام می لرزید. همه با تعجب نگام میکردن اما به روی خودم نیاوردم. زودی شام خوردم و نشستم روی مبل.  همه رفتن یه گوشه شروع کردن به شوخی و خنده. همه منو نادیده گرفتن، فقط چون شال اون هم عادی پوشیده بودم. هیچکس حتی بهم نگاه نکرد. فقط یکی از دخترعموهام کنارم نشست. دستمو گرفت :« وای چقدر سردی!» اینقدر دستمو مالش داد که گرم شد. تا آخر شب کنارم نشست. حالمو فهمید. اگه یه سانت ازم دور میشد میزدم زیر گریه. تاییدم نمیکرد ولی تنهام نگذاشت.

طرفای 11 بابا اومد سراغم. رفتم توی اتاق. شالمو دراوردم و از سر پوشیدم. قشنگ، مرتب، قسمتی از ابروهام و چونم پوشیده بود. اشک تو چشمام جمع شده بود چونه م میلرزید. دستم روی دستگیره موند:«خدایا چکار کنم؟ برم؟ نرم؟»سخت بود. سخت. چشامو بستم، یه بسم الله گفتم و در رو باز کردم. سیل نگاه های تحقیرآمیز و که آزارم میداد. صدای خنده های زیرلبشون خردم میکرد. با چشمای خیس و بغض خداحافظی گفتم که خودم هم نشنیدم و رفتم بیرون.

این جریان مهرماه اتفاق افتاد، مهر 92. اولین بار که با حجاب کامل هرچند به صورت گذرا جلوی اقوام ظاهر شدم. بعد از اون یکی دو مرتبه مهمون نامحرم داشتیم که جلوشون حجاب کامل رو رعایت میکردم، البته بدون چادر.

بعد از اولین نمازی که با بغض و حضور قلب خوندم، تمام تفکراتم زیر و رو شده بود. بیشتر از یک سال طول کشید، ولی حالا کاملا برای حجاب کامل متقاعد شده و به همون راضی بودم. یه روز که برای خرید با مادر بیرون رفته بودیم یه لحظه نسیم ملایمی وزید. با وجود اینکه مانتو و مقنعه ام مناسب بود ولی حس کردم چیزی تنم نیست. حس کردم مانعی بین منو و دنیای اطراف نیست که منو محافظت کنه. قبل از اون یک سال برای رفت و آمد مدرسه چادر میپوشیدم، و همون به من کمک کرد تا تصمیم به رعایت حجاب بگیرم. حس امنیتی که با پوشیدن چادر برام به وجود می اومد وقت دیگه ای تکرار نمیشد. توی خیابون با حسرت به دخترای چادری نگاه میکردم. فکر میکردم اینا فرشته ان. با مادر که حرف چادر زدم غوغا به پا کرد:«نماز خوندنت، روزه گرفتنت بس نبود، عین عقب افتاده های دهاتی روسری بستنت نبود، حالا میخوای چادر بپوشی؟ بدبخت چادر دست و پا گیره. الان جو گرفتت، بعدا پشیمون میشی. اسمتو  تو دهن مردم ننداز. »

به شک افتادم. ولی یه حسی منو به جلو میبرد. درسته که من بدون چادر میتونستم حجاب رو رعایت کنم، ولی بیشتر از این هم میتونستم. وقتی به این فکر میکردم که چادرپوشش حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) بوده خون تو رگام می جوشید و ذوق زده می شدم. من میتونستم چادر بپوشم، پس چرا نپوشم؟ من میتونم حجاب کامل رو رعایت کنم، ولی چرا حجاب برتر نداشته باشم؟ حقیقتش خیلی دنبال دلیل گشتم تا چادر نپوشم، ولی دلیلی پیدا نکردم. من چادری شدم، چون دلیلی برای چادری نشدن ندیدم!

یکی از پنج شنبه های آبان 92، وقتی ناهار میخوردیم تا برای زیارت اهل قبور بریم، بهم الهام شد که :« امروز همون روزیه که باید چادر بپوشی. تو با چادرت طرز فکرتو نشون میدی. تو با چادرت حد خودتو مشخص میکنی. هوسهای آدمای بی ارزش و عیاش با دیدن تو از بین میره و آدمایی که قدر گوهر توی صدف رو میشناسن به سراغ تو میان.» اون روز برای اولین بار چادر پوشیدم. من با چادر میتونستم خیلی واضح ایمان و طرز فکرمو به نمایش بذارم.

مامان مخالف بود، سفت و سخت. داد زد، تهدید کرد. اما بابا گفت:«ممکنه یه نفر از نپوشیدن چادر پشیمون شه، ولی فکر نمیکنم کسی پوشیدن چادر پشیمون شه.»  و من فهمیدم که گاهی مردها حجاب رو بهتر از زن ها درک میکنن....

اون روز، عجب روز آفتابی و گرمی بود. انگار خدا زمین و آسمون رو بکار گرفته بود تا منو آزمایش کنه. و من سربلند از آزمون بیرون اومدم. وقتی که یکی از دخترعموهام ازم پرسید: «تو که حجابت خوب بود، چرا چادر؟» با آرامش جواب دادم:« خودت میدونی، من از هرچیزی کاملشو دوست دارم. و نهایت حجاب چادره. حالا که امکانش هست چرا چادر نپوشم؟»

من متولد ماه آذر هستم. چادر، هدیه 17 سالگی من بود. از اون روز دیگه شک، ترس و خجالت من تا حد زیادی از بین رفته.  همیشه با چادر از خونه بیرون میام. هنوز هم هر روز شیطان توی گوشم زمزمه میکنه و گاهی وسوسه م میکنه تا همه چیز رو کنار بذارم، اما به لطف و مرحمت خدا تونستم تا حد زیادی جلوش بایستم. من تونستم چادر بپوشم و همیشه با چادر بیرون برم، اما هنوز نتونستم چادر رو به خونه بیارم. هنوز با اعضای خانواده درگیری دارم. واسم دعا کنید تا هم من بتونم توی خونه جلوی نامحرم چادر بپوشم، هم خانواده با من کنار بیان و به اسلام رو بیارن.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
کدنویسی و گرافیک : شهدای کازرون
Web Template By : 1100Shahid.ir